ارثیه باد

و اینگونه است میراث باد ،که میراث دارانش جملگی بر بادند

به خدا...به خدا...به خدا

ای تو شکسته سودای عشق به قرین جورو جفا...

ای که به من زده زخم ابد به فریب و رنگ و ریا...

من ز ازل چون دل بفشارم عاقبت از دوری تو...

جان ز تنم شد تن همه خم شد در غم مهرو وفا...

 

ای تو بریده از دل من که به دردت جان به فنا...

ای که ندیدم جز ز تو هر دم سهم تو خبط و خطا...

من به رثا و گریه به یادت ختفه به بستر غم...

نشکنم هرگز عهدمو چون به امید وصل و لقا...

 

ای تو نشسته تا که ببینی حجله من عزا...

ای که به راهم محنت و دوزخ خواندی و خارو و بلا...

در ره مهرت پا نکشم پس رسته ز دام فلک...

می رسم آخر خانه تو به پناه و لطف خدا...

 

   + سورنا ادهمی ; ۱٠:۱٧ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

قصه مارو خدنگ

قرن سیاه آهن روزامو و در نوردید ...

توو مسلخ سیاهی دلامون از هم برید......

دیگه یادی ندارم جز داد و قال و فولاد...

کجامیشه خدارو بازم توو قلبا را داد...

از خستگی نشستیم, چه قلبایی شکستیم...

بعدش دیگه به ناچار در دلا رو بستیم...

خوشی به قصه پیوست, بهار چه رختی بربست..

آسمونم کبود شد, محبتم حجله بست..

دلهره و اضطراب, صدای آهن و داس...

اشک و رثاو گریه, لالایی بچه هاست....

همه چی دیوونه شد,دنیامون ویرونه شد...

حالا موندیم که  قصه از کجاها شروع شد...

نمی دونیم آخرش,چی میشه زندگیمون...

بعضی گفته بودن میاد آخر الزمون...

از جا دلا کنده شد,دیگه همه بریدن...

از این خلسه و کابوس,آخه خیری ندیدن..

نفسهامون اسیره دشنه مرگ و بیداد..

 از این مرثیه دود هیشکی خبر نمیداد..

واسه آسمونخراش باغارو آتیش زدیم...

چیزی باقی نمونده از روزگار قدیم...

چشما همه بی فروغ,آفتابمون سردسرد...

لرزش دست و سرنگ,نشئه گرد پر درد...

مرگ و جدال و نیرنگ,تاریخمون پراز ننگ...

قصه پیشرفت ما,قصه مارو خدنگ...

نشونه زندگی,گردو داو  و شیشه...

تقدیرمون همینه,اینه قضا همیشه...

قامتمون خمیده, زیر سایه دیوار..

ببین کجای کاریم,دیوار شده سایه سار..

یه روز میاد که دیوار,میشه قصه آوار...

رو سرمون سرازیر, سیل سیاه غمبار... 

   + سورنا ادهمی ; ۱٠:٤٦ ‎ق.ظ ; دوشنبه ۱٧ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

باور کن

من به نامت همه این شور و شعف ساخته ام باور کن..

در قماری همه دین و دل به تو باخته ام باور کن...

من به آتش زده ام خانه و کاشانه خود...

توسن دل همه ایام به سرتاخته ام  باورکن...

 

سینه ای در ره عشقت به شرر تافته ام باور کن...

تیغ غم در شب هجران به تنم آخته ام باور کن...

تا که هرگز نچشم زهر دگر دوری تو...

ز دلم بند محبت به دلت بافته ام باور کن...

 

صد بار همی مردمو گشتم که تو را یافته ام باور کن...

قلب من مظهر عشقت که نه هر یاخته ام باور کن...

بهر بودن به ابد دردل و بر در گه تو...

صد بند گی و حلقه اسمی که من انداخته ام باور کن...

 

   + سورنا ادهمی ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; شنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

من با گوله بزن

پای دیوار دلت جون می کنم

روی سنگفرش دلت خون تنم

منو با گوله زدی زخمی شدم

دیگه توو بازی مرگ حتمی شدم

پس بیا کشته عشقو بعد از این خاک بکن

خونمو از روی دستای دلت پاک بکن

منو با گوله زدی خاکم کن...منو با کشتن من پاکم کن

تو منو خاک کنی تا عشقو از یاد ببری

فکر نکن بازی رو بردی نه دیگه نمی بری

آخه این بازیه عشقه هر دو سر باختنه

میونش باشی نباشی سوختنو ساختنه

تو باید عشق منو خاک کنی

عشقمو تا به ابد از توو سینه پاک کنی

دیگه این خیال خامه از دلت دست بکشم

دستمو از روی قلبت بردارم پس بکشم

 بدون حتی اگه گوله آخرش قسمت من

باشه صد بار دیگه قصه باشه کشتن من

من اگه صد شب یلدا توو دل خاک بمونم

بی تو و بی یاد عشقت لحظه ای نمی مونم

منو با گوله بزن خاکم کن...منو با کشتن من پاکم کن

 

   + سورنا ادهمی ; ۱۱:۱۸ ‎ق.ظ ; جمعه ۱٤ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

یه بغل حسرت بسیار...

توی اوج فصل دیدار.. بعد از اون قلب گرفتار...

با تنی خسته و تب دار...حالا یه گریز ناچار...

می بینم آخر این کار...دل من رفته سر دار...

دل تو, عین بازار...تو شدی یار دل آزار...

یه بغل حسرت بسیار...نازنین خدا نگهدار...

گل بودی, آخر شدی خار...آخه نیستی دیگه غمخوار...

تنهایی, دالونه یه غار...توی غارم یه شب تار...

یاد تو, چه کم, چه بسیار...نقش ساکته رو دیوار...

دیگه اسمت نشه تکرار...عکستم, گوشه انبار...

یه بغل حسرت بسیار...نازنین, خدا نگهدار...

توی خواب باشم یا بیدار...عادت خیالت,زنهار

این منم با چشم خونبار.. می بینم تورو یه خونخوار...

بریدم, پایونه این کار...تو شدی بازم طلبکار...

سوختمو, هزارهزاربار.... همیشه بودم بدهکار...

یه بغل حسرت بسیار...نازنین خدا نگهدار...

اما من, حالا سبکبار....روی دوش تو, همه بار....

نمیشم عاشق و حتی...می کنم سایه تو انکار...

عزیزم مریض و کجدار...دیگه بسه, دست نگهدار...

آفریننده دادار...توئی از دلم خبردار....

نازنین من گنهکار!...اما تو, اونو نگهدار...

یه بغل حسرت بسیار...نازنین خدا نگهدار...

 

   + سورنا ادهمی ; ۱٢:۳٠ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ۱٢ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

چاووشی

در این اثنا, که از دغدغه روز مرگی و شب پراکنی به ترنم وجود تو, جاری می شوم.....در چاووشی که سر فصل کاروان فاجعه چشمان توست...در این قافله مرثیه خوان مرغان قائله نفس.... کیست که همتای من, سنگینی گور بیمار را, به یاد روشنی صور دیدار.. بر سینه تاب آورد...؟؟ کیست که خشت و آیینه در جستجوی تو واژگون کند؟...کیست که  تازیانه باد پایدار را به خروش بارقه ای امیدوار باشد؟ دم را قفل زند, تا شکوه ای دل آزار یار نباشد؟...آیا جز من, بند بند وجودی در سوگ سوگند وفاداری توست؟...آیا چراغی بدین راستین سوختن می شود؟ آیا از تنی چنین افروختن در یاد کسی هست؟...هیهات, اگر کمتر از مرگ را برای سبزی چشمان برگ, خراجگزار باشم...هیهات اگر مزار سینه ای دگر, لاله زار قدم رنجه تو باشد...هیهات...

   + سورنا ادهمی ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٠ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

همبستر تاک نشین...

 بر پیکرم پیچ و تاب خورده ای... تمام من را, در بر گرفته ای...همبستر تاک نشین!!!...سالهاست, تن به تن پیچیده ایم...چه بسیار غروبها...که از شانه ات نظاره گر بوده ام....چه بسیار امیدها تنیده بودم بر تارک این تاک, تا فلق را به شفق چشم در چشم تو باشم...چه شب ها نفس آمیختیم برگ به برگ...  از خاک به تاک,.... تن آغوش بوده ایم... ریشه بر ریشه...چه خاکها,که بستر پیچش ما بود....چه پیچش ها, که همه خواهش من بود...چه من, که مالامال تسلیم تو بودم...آفتاب باریدن گرفت...من و تو پهلو به پهلو,  عریان, خزیدیم تا خورشید گرممان کند.. سینه به سینه در غلتیدیم تا سبز بمانیم از بخشش آسمان....هم آغوش تاک نشین!!!!...تو سراسر سبز ایستادگی بودی و من همه, ماندگار از یاری پیچک تو ... مست از مستانه های لبخند تو...تکیه بر ساقه تو ..و..تنهاو تنها راوی ایثار یک پیچش, از هزاران رخنه عاشقانهایت.....از اینجا تا ابدیت...  

   + سورنا ادهمی ; ۱۱:۱٤ ‎ب.ظ ; جمعه ٧ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()

تارک امید روزی دگر...بر این تیره شب قیام...

در کنکاش دوباره حرمت کلام...درد را به زیر زبانت مگذار...برای فرسایش خصلت درد مدام...قلب را به از امانتی بشمار.....کاش تا خاموشی خصم آتش این خیام....تیغ زهر مدام این کلام در نیام...کاش تا فراموشی بد سگال این پیام...تارک امید روزی دگر...بر این  تیره شب قیام...

   + سورنا ادهمی ; ۱۱:٤٥ ‎ب.ظ ; چهارشنبه ٥ اسفند ۱۳۸۸
    پيام هاي ديگران ()